مهدى رحمانى ولوى / منصور جغتايى

435

تاريخ علماى بلخ ( فارسي )

شدند كه به ذكر اوصاف او بپردازند تا شايد از اين طريق شناسايى شود . مأموران گفتند : او در غايت زهد و ورع و علم است و حافظ كلام اللّه شريف مىباشد . هيچ‌وقت شب را نخفته است . وى از قضاوت بلخ سرباز زده و گريخته و مخفى شده است . مردم در پاسخ گفتند : پس او بايد بعد از انبيا و اوصيا بهترين مردمان باشد . پس از اين كه او را با اين اوصاف شناختند از او بسيار عذر خواستند و جان و مال خود را بر او عرضه كردند . شداد رو به مردم كرد و گفت : اكنون كه مرا شناخته‌ايد ديگر در اين شهر نمىمانم و آن شهر را به مقصد نامعلومى ترك گفت . « 1 » به گفتهء عبد الصمد بلخى ، وى ده هزار حديث را از حفظ داشت . محمّد بن سلمه مىگويد : مردى به خدمت شداد آمد و از امير بلخ شكايت كرد . گفت : من ملكى دارم كه حاكم آن را از من گرفته است . شداد بلخى گفت : آيا بينه و شاهد دارى تا دليلى بر صحت دعواى تو باشد . گفت : بلى . شداد گفت : برو روز جمعه به نماز بيا ؛ حاكم نيز در نماز جمعه شركت مىكند و تو مىتوانى شاهد و بينهء خود را بياورى . آن مرد رفت گواهان را حاضر كرد و منتظر ماند تا شداد آمد . وقتى كه حاكم به قاضى القضات رسيد ، شداد به او گفت : اين مرد از شما شكايت دارد . شداد از او پرسيد : با حاكم چه دعوا دارى ؟ گفت : من در فلان محل ملكى دارم كه آن را امير از من گرفته است . شداد رو به امير كرد و گفت : شما چه جواب دارى ؟ امير گفت : ملك مال من است . از مدّعى پرسيد : آيا گواهى دارى ؟ گفت : بلى . قاضى شداد گفت : آن بينه و گواهان را حاضر كن . او آنها را حاضر كرد . سپس قاضى شداد به امير گفت : دانستم كه آن ملك ، مال اين مرد است . آن را تسليم او كن . امير از اين سخن در خشم شد و گفت : من تو را زندانى مىكنم . شداد گفت : اگر ملك را تسليم كردى و به حكم من گردن نهادى هيچ و الّا به دار الخلافه مىنويسم كه حكم مرا در قضاوت قبول ندارى . امير از اين تهديد ترسيد و گفت : آن ملك را تحويل مىدهم . قاضى القضات شداد بلخى گفت : تا آن ملك را تسليم نكنى من از اينجا بازنمىگردم .

--> ( 1 ) - همان ، ص 191 .